شهیدان زاهدی

منو

علی اکبر زاهدی

aliakbarzahedi (6)

شهيد علي اكبر زاهدي فرزند شهيد حاج محمود زاهدي

نام : علی اکبر زاهدی

نام پدر : شهید حاج محمود زاهدی

تاریخ تولد :  شنبه  1334.9.4 ( برابر با 10 ربیع الثانی 1375 ه ق )

محل تولد : کاشان

تاریخ شهادت : چهارشنبه 1359.9.19 (برابر با 2 صفر 1400 ه ق )

محل شهادت : منطقه مارِد ( آبادان )

سن موقع شهادت :  25 سال

نحوه شهادت :  مین ، اصابت ترکش مین بر بدن  .

محل دفن : دارالسلام شهرستان کاشان ، گلزار شهداء .

*  پیکر پاک ایشان به مدت 4 ماه در منطقه جنوب ( مارِد – آبادان ) بین نیروهای ایرانی و عراقی مانده بود .

 *  اولین مسئول نهضت سواد آموزی شهرستان کاشان ، از طرف شهید باهنر ( سال 1358 ) .

*  اولین شهید از شهدای دفاع مقدس ( از 73 تن شهدای محدوده میدانگاه آقا محله منزل شهید ) .

*  ولادت و شهادت ایشان در ماه آذر بود .

خلاصه اي از زندگي نامه برادر شهيد علي اكبر زاهدي

علی اکبر در سال 1334 در کاشان متولد شد و در کانون خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود و رشد یافت . وی از همان ابتدا به کمک و تشویق خانواده اش در جلسات مذهبی و قرانی شرکت می کردبطوريكه پدرش روزهاي عاشوراو تاسوعا صبح زود دست فرزندانش را مي گرفت و در مراسم عزاداراي امام حسين(ع) كه در زيارت حبيب ابن موسي (ع) برقرار مي شد ،شركت مي نمود و از آن روز مهر و عشق رهبرش حسين (ع) در دلش تجلي يافت و راه خودش را با نداي امامش لبيك گويان يافت و تفکر مذهبی و قدرت درک مطالب اسلامی او در همین دوره شکوفا شد. شهید زاهدی دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را پشت سر گذاشت و در امتحانات قبول شد خصوصیات اخلاقی که در او دیده می شود ، نشاندهنده فداکاری و مبارزات وی میباشد از نظر اخلاقی و آداب معاشرت و برخورد با برادران و همچنین استقامت و پشتکار و قاطعیتی که داشت مورد تحسین بودند در تظاهرات کاشان و قم شرکت می کردند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در کمیته انقلاب اسلامی و پس از آن در جهاد سازندگی در قسمت فرهنگی آن فعالیت خود را شروع کردند و با سپاه پاسداران در امر امور فرهنگی فعالیت می نمودند و همزمان با فعالیتهای خود در در کاشان با ارگانهای اسلامی تهران در امور پخش پوستر و فیلم برای کاشان و در سطح روستاها همکاری می کرده در سال 1358 کانون نشرتبلیغات اسلامی کاشان با همکاری دفتر تبلیغات مدرسه عالی شهید مطهری تأسیس کردند و به موجب حکمی که از تهران به ایشان داده شده بود به سمت نمایندگی نهضت سواد آموزی در کاشان از طرف شهید حجت الاسلام و المسلمین باهنر(وزیر آموزش و پرورش آن زمان) و برادر علی اصغر زمانی تعیین شد و پس از فداکاریهای زیادی در سطح شهر کلاسهای سوادآموزی را تشکیل دادند و پس از انجام این مأموریت در تهران عضو بسیج فعال تهران شدند. در این مدت گروهی از جوانان پاک و مسلمان و متعهد به انقلاب را در کاشان بسیج کردند و به تهران اعزام نمودند و پس از آموزشهای لازم به مدت 2ماه عده ای از برادران را به جبهه و عده دیگر را به مراکز آموزش سپاه پاسداران شهرهای دور دست جنوب ایران اعزام کردند . شهید زاهدی همگام با جنگ تحمیلی امریکا توسط مزدورش صدام علیه جمهوری اسلامی ایران برادران بسیجی را به جبهه اعزام کردند و علی اکبر پس از چند مأموریت به غرب ،از طرف بسیج تهران به سرپرستی انجمن اسلامی پادگان ونک که سرپرست آن به جبهه اعزام شده بود انتخاب شدند. ار آنجا که قلب هر جوان پاک باخته و مؤمن به انقلاب در تپش و عشق به شهادت است و جانبازی و فداکاری در راه بحق آرمانهای اصیل انقلاب اسلامی ایران که در خون هر مسلمان ایرانی می باشد، برای دفاع تصمیم گرفتند که به جبهه اعزام شودند و از آنجا که برادران دیگر انجمن اسلامی که نیروی او را لازم می دانستند و مانع می شدند که ایشان به جبهه بروند شهید زاهدی قانع نمی شدند و روی تصمیم خود همچنان باقی ماندند و برای هماهنگی نیروهای سپاه و بسیج و ارتش و تشکیل یک واحد اعزامی به جبهه مأموریت یافتند و قسمتی از فرماندهی این واحد را به عهده گرفتند و به جبهه آبادان و ماهشهر اعزام گردیدند و پس از جانبازیهای زیاد در شهر ماهشهر تا آبادان پیشروی کرده و در منطقه ای بین این دو شهر که دشمنان اسلام و مزدوران امریکایی مین گذاری نموده بودند پس از خنثی نمودن چند مین سرانجام پیک شهادت که سالها او را دنبال   می کرد او را در منطقه مارد پذیرفت و شربت شهادت را نوشیدند و به لقاء الله پیوست. آری چنین جوانان که عشق به شهادت و جانبازی در راه احیای اسلام دارند تا آخرین قطره خون خود از انقلاب و مملکتشان دفاع می کنند.

دشمنان اسلام و قران باید بدانند که این جوانانی که با این چنین شور و اشتیاق از این زندگی مادی و نابود شدند می گذرند و در جبهه با یک قدرت الهی به سوی مرز شهادت پیش می روند هیچگاه شکست نخواهند خورد مابه چنین جانبازان و مبارزان راه اسلام افتخار می کنیم و برای تمام سربازان اسلام و مسلمین جهان آرزوی پیروزی هرچه زودتر زیر پرچم اسلام ناب محمدی(ص) که بنیانگذارجمهوری اسلامی ،حصرت امام(ره) بنا نهادند به رهبری ولی امر مسلمین مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای را از خداوند متعال خواستاریم.  

aliakbarzahedi (10)

قسمتي از وصیت نامه برادر شهید علی اکبر زاهدی

 

اَشهَدُ اَن لا اله الا الله             شهادت به یگانگی خدا که محبوب و معبود واقعی هر کس است .

اَشهَدُ اَنَّ مُحمَّدً رِسولُ الله        که گواهی برسالت و حقانیت حضرت محمد (ص) دررسالت است .

اَشهَدُ اَنَّ عَلیاً وَلیُّ الله                 که شهادت به ولایت و وصایت علی(ع)است .

بنام خداوند ، آن خدائی که درتاریکی رحم از خون لخته شده ، پرورشم داد . درود بر خاتم انبیاء پیامبر گرامی اسلام (ص) و ائمه معصومین (ع) و فرمانده ام حضرت مهدی (عج) ونائبش حضرت امام خمینی و درود به تمام شهداء و رزمندگان دلیر ایران علیه کفر و نفاق.

در لحظات آخرین که در رحم بودم ، بر من وحی شد که ای طفل رزمنده خارج شو و به همرزمانت بپیوند ، و یاد شد تا کی میخواهی در این تاریکی ظلمت بی امان زندگی کنی، که ناگهان به خود آمدم و چشمانم را همچون غنچه لاله باز کردم ونگاه من که مدتي از تاریکی ظلمت طاغوت بینائی خود را از دست داده بود نظری افکندم وچون بهاری که لاله های قرمز درآن مانند گلگون کفنان در میان پارچه های سفید و مانند آنهائی که در خواب ابدی رفته اند و روح از جان آنها به ارواح پیوسته اند لیکن خلاف آن بود که به من وحی شده بود.

« وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ الله اَمواتا بَل اَحیاءٌعِندَ رَبِّهِم یُرزَقون » که در این موقعیت دست و پاهایم همچون انسانهائیکه از ترس خدا بخود پیچیده بودند ندائی به قلبم خطور کرد، مگر معشوقت را گم کرده ای ، برخیز تا او را در آغوش محبت گیری، لیکن چون کوچک بودم نتوانستم برخیزم وبه ندای آسمانی معشوقم جواب دهم. گفت پسر صبر کن، راه دور است وسختیها در راه داری، که در این هنگام مادرم مرا در آغوش محبت خود گرفت و اشک همچون قطره های باران از گوشه های چشمم سرازیر بود . پستان دردهانم گذاشت، گفت بنوش، تا از آن قطره های شیر من لاله تازه برویانم، در حالیکه من عجله داشتم و بجای اینکه فریادی بزنم تا بگذارد به ندای معشوقم جوابی بدهم.

در این هنگام ندائی ازجانب معشوقم رسید، شما باید صبر کنید تا بزرگ شوید تا همچون رزمندگان دیگر، به کمک معشوق بشتابید. ولی من عجله داشتم که ناگهان در آن هنگام کودکی صدای نهیب غرش گلوله بگوشم رسید، که بر قلب عاشقان میخورد وندای الله اکبر برمی خواست که به یاری معشوق شتافته بودند که در آن هنگام لاله ای به لاله های دیگر افزوده می شد ومرا غمگین می کرد، ولیکن هرچه بر خود می نالیدم که حرکت کنم ، ندای پر شور و گهربار معشوقم بگوشم رسید که صبر کن رزمندگان من در راه هستند و نوبت تو هم میرسد ولی من همیشه شتابزده بودم که حرکت کنم اما نمیتوانستم، ولی گاهگاهی چهره   ماه‌گونه معشوقم را می دیدم وصدای پر محبت و پر خروشش مرا به تلاطم در می‌آورد، ولی نمی‌دانستم به کجا بروم و چه بکنم تا به کمک او بشتابم ، ولی چاره ای نداشتم.

تا اینکه یک روز در باغستان لاله ها آمدم که ناگهان باغبان نگاهی برمن انداخت ، گفت بچه جان من دارم قطره قطره آب میدهم تا برایت لاله بکارم ، ولی ناراحت و غمگین به خانه برگشتم تا اینکه بزرگ شدم ومنتظر ندای معشوقم بودم تا ندای دلنشینش بر قلبم خطور کرد ، که برخیز نوبت توست ، ولی من حیرت زده برخاستم وبا عجله به آن کوچه ، به آن خیابان ، سر میزدم و به آن شهر که خانه معشوقم بوده ، رفتم . دیدم معشوقم آنجا نیست ولی از دور ندایش به گوشم رسید ومرا بیشتر برمی انگیخت که ناگهان در آن هنگامِ شور ندای معشوقم ، صدها صدای الله اکبر گویان بلند شد .من صدایم بلند بود ولی هر چه میخواستم به آن لاله‌های عاشق ملحق شوم ، موفق نمی شدم وبا خود میگفتم که خواهد شد من هم به لاله های دیگر بپیوندم که ناگهان ندائی به من رسید حالا نوبت توست بپا خیز، وبا آن شوری که داشتم حركت کردم وندائی به دوستم دادم گفتم بیائید با هم برویم تا به لاله ها بپیوندیم ، ولی تیغها و خارها خود را بصورت لاله درآورده بودند ودیری نمی پاید که چهره شان نقش بر آب خواهد شد ، درمقابل من ظاهر شدند . در آن گوشه ها ندا دهنده‌ای به من گفت نترس، برو جلو و عجله کن، در حالی که من میخواستم از او دور شوم. در این حال باهم همچون محبوبی همدیگر را در آغوش گرفتیم و با یکدیگر خدا حافظی کردیم.

 


پیامی به همرزمان و دوستان وهمسایگان وفامیل خود :

بدینوسیله از تمام همرزمان ودوستان وهمسایگان وفامیل خود حلالیّت میخواهم که از من بدی دیده اند ، یااینکه نتوانستم آنچه راشما در آن صلاح ، وصلاح خدا بود ، انجام دهم . اول از خدا عذر میخواهم، بعداز شما. لذا اگرهر بدی و خلافی از من دیده اید وهرچیز دیگر که باعث ناراحتی شما از من شده است ازمن بگذرید واز برادرم میخواهم ازتمام آنها رضایت بخواهد .

 

پیام به مادرم :

ای مادر عزیزم ، بدان مقابل هر قطره شیری که به من دادي ، مقابلش خون خواهم داد و باآن قطره شیری که دادی ، اسلام را یاری خواهم داد. مادر از تو تشکر می کنم که توانستی مرا چنین فرزندی تربیت کنی که به آرزوهایش برسد.

یکی از آرزوهایم ملاقات با حجةابن الحسن (عج) که در چند دفعه صورت گرفت . یک موقع آن در سن 14 سالگی بود که در آن هنگام،اگر یادت باشد که به شما گفتم وچند دفعه دیگر در جمکران دیدم وصحبت کردم ودفعه آخر چهل روز، روزه نذر کرده بودم ، از اول شهریور تا نزدیک اربعین بود ، انجام دادم وچهل روز نمازتوسل به امام زمان خواندم وهر شب به سحر خیزی مشغول بودم که صبح روز جمعه ساعت 5 الی 5/6 صبح در صحن حضرت معصومه (س) بالای سر حضرت معصومه (س) مشاهده کردم ودفعه آخر که فرمانده من ،نه تنها من،بلکه فرماندۀ تمام مستضعفین جهان است،که نائبش امام خمینی میباشد و همه را بطور خلاصه گفتم .

مادر تو مشاهده کردی که چقدر دست علیه من بلند شد. دیدی چگونه آن دستها قطع شد، کار من که برای مقام نبود بلکه برای خدمت به اسلام بود که این افراد نامه نوشتند،که هیچ تأثیری نداشت،ولی امام زمان نمی خواست که خواست خدا بود، نه خواسته دیگران.(وتُعزِِّمَن تَشاء و تُزّلَ مَن تَشاء) عزت دست خداست.

اما مادر، شما دامن مهدی رابگیر هر چه میخواهی از قول من بخواه ، به شما میدهد. مادر، ما آنقدر چیزی داریم که خودم نمیدانستم فقط آن هم مهدی بود. مادر من خیلی دلم می‌خواست که ترا ببینم و پدرم را هم زیاد میخواستم ببینم . سلام مرا به عزیز(مادربزرگ مادری) برسانید که موفق نشدم ترا ببینم، ولی شما را درآتیه نزدیک می بینم وچون مادر جان همچون فاطمه زهرا(س) هم اسم او هستی،فرزندی همچون علی اکبر را در دامان خود پرورش دادی وبدان پس از شهید شدنم سرم در دامان امام حسین(ع)که همچون فرزندش در دامان خود گرفت ،سر من وسایر شهیدان پس از شهادت ،دیدارمان بخصوص با حجت ابن الحسن (عج)، در دامان امام حسین (ع)قرار میگیرد.

میدانی درسرزمین کربلا هستیم؟ در ایام عاشورای حسینی هستیم ،غصه نداشته باشید ومن هنگام شهید شدن با آب کوثر سیراب میشوم .مادرم از خدا بخواه به این راه موفق شوی واز برادرانم بخواه به خواسته هایم عمل کنند وآنها را به این راه ارشاد کن و صبرپیشه کن ،خدا حافظ .

 

پیام به پدرم :

پدر عزیزم ،مراببخش وآن زحمات جبران ناپذیر ،ترا از یاد نمی برم وآن دستهای پینه بسته ات را فراموش نمی کنم ،ولی خیلی دلم میخواست ترا ببینم ،اما چون میدانی شهیدان زنده اند ،من به ملاقات شما و تمام خانواده ام خواهم آمد ،هیچ غصه ای نداشته باشید ومن شما را یاری خواهم نمود واما از تو می خواهم که مرا ببخشی اگر از من بدی یا اگر خلافی دیده ای ،مرا به مهدی حجت ابن الحسن (عج) ببخشی واین افتخار را به تو میدهم که همچون اهلبیت امام حسین (ع) در ماه محرم شهادت را پذیرفتم .پدرم ،به برادرانم سفارش کن که به یاری اسلام بشتابند و شهادت را هر چه بهتر وهرچه بیشتر هدایا میتوانند نزد خدا ببرند.

 

خطاب به برادرانم و خواهرانم :

بیدار شوید واسلام را یاری کنید که خدا شما را یاری خواهد نمود. وقت ضیق است ،اگر غفلت کنید ،به عذاب وجدانی دچار خواهید شد ،مراببخشید اگر از من بدی دیده اید ،از من راضی شوید ودیگر اینکه کانون نشر تبلیغات اسلامی کاشان رابه کانون نشر اسلامی شهید نام گذاری نمائید وبیشتردر کانون فعالیت کنید ودر راه اسلام بخصوص این کانون زیر نظر روحانیت مبارز ادامه دهید تا هیچگونه خلاف اسلامی انجام نگیرد .
aliakbarzahedi (9) aliakbarzahedi (11) aliakbarzahedi (8) aliakbarzahedi (7) aliakbarzahedi (3) aliakbarzahedi (2) aliakbarzahedi (1) 1-aliakbarzahedi (103)

نظرات اخیر